کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

تاریخچه ی تشکیل کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان

کانون سنگر سازان بی سنگر استان زنجان در تاریخ 10/9/88 تحت شماره 368

به ثبت رسیده و نهادی است فرهنگی و صنفی و وابسته به کانون سنگرسازان

بی سنگر مرکز می باشد ، که در راستای اهداف انقلاب و گرامیداشت یاد و

خاطره ی شهدای جهادگر و ایثارگران هشت سال دفاع مقدس پشتیبانی و

مهندسی جنگ جهاد سازندگی ( پ . م . ج .ج ) به عنوان ضلع سوم جنگ در

هشت سال دفاع مقدس که امام راحل (ره) آنان را به لقب سنگرسازان بی

سنگر مفتخر فرمودند، و حمایت از ایثارگران جهاد و خانواده های ایشان در

استانزنجان فعالیتمی نماید . کلیه ی  فعالیت های کانون استان زنجان غیر

سیاسی ، غیر انتفاعیو غیر دولتی بوده و با رعایت کامل قوانین و مقررات

جمهوری اسلامیایران و آیین نامه ی اجرایی تأسیس و فعالیت سازمان های

مردم نهاد ، موضوع تصویب نامه ی شماره 27862/ ت 31281 / هـ  مورخ

8/5/1384 هیأت وزیران و اساسنامه ی کانون خواهد بود.

مرکز کانون استان زنجان ، در شهر زنجان واقع در زنجان- زیباشهر فاز 2 –بالاتر

از خیابان امید  می باشد و ارکان کانون استان زنجان با تابعیت جمهوری

اسلامی ایران و مفاد اساسنامه و مقررات اعلام می دارند که به نام کانون

استان زنجان،حق فعالیت سیاسی له یا علیه احزاب و گروه های سیاسی را

نخواهندداشت،ضمناً مدت فعالیت کانون استان زنجان از تاریخ تأسیس نامحدود

خواهد بود .

اذان بخشی زاده
اذان گفتن با صدای بلند و برای جمع ممنوع بود. وقت نماز صبح، علی بخشی زاده(از بچه های بامرام و با وقار تهران بود) مشغول گفتن اذان بود.

بچه های آسایشگاه در حال آماده شدن برای نماز جماعت بودند. یکی از بچه ها در کنار پنجره اوضاع را زیر نظر داشت تا وقتی نگهبان سر رسید ما را با خبر کند. علی در الله اکبر سوم بود که توسط نگهبان خودی به او خبر داده شد نگهبان عراقی در حال آمدن است. اما علی هیچ توجهی نکرد و همچنان به گفتن اذان ادامه داد.

وقتی نگهبان عراقی رسید و صدای اذان را شنید گفت: علی! شوی ِ شویِ (یواش یواش)، چرا داد می زنی؟! داری به آسایشگاه اذان می گی دیگه! کمی آروم تر بگو. وقتی علی صدایش را کم کرد نگهبان دیگر چیزی نگفت و رفت. بعد از رفتنش علی دوباره با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن! تا این که تمام شد و نماز را به جماعت اقامه کردیم.

علی که از قبل، خودش را آماده ی کتک کاری کرده بود، صبح که در آسایشگاه را باز کردند، فکری به ذهنش آمد و قبل از این که نگهبان ها او را صدا بزنند، خودش پیش نگهبان رفت و به او گفت: آقای نگهبان، تو نگو که من اذان نگم، تو نگو که من نماز نخونم، تو خودت مسلمونی و این جا هم یه کشور اسلامیه. بذار یه اسرائیلی بگه نماز نخون و من بدونم که تو دشمنی یا اون؟!

بیچاره نگهبان که هاج و واج مانده بود، گفت: نمی گم اذان نگو، بگو ولی آهسته تر بگو چون برای ما مشکل ایجاد می شه! حتی یکی از نگهبان ها خواست او را ببرد ولی بخشی زاده با حرف های زیرکانه اش توانست شکنجه ای را که انتظارش را می کشید از خود دور کند.

اسرای موذی
هر از گاهی بعثی ها می آمدند و بعضی از اسرا که به بچه ها خط مشی می دادند را، به اردوگاه های دیگر منتقل می کردند، در نظر بعثی ها، آن ها موذیا، یعنی افراد بدی بودند!

یکی از این افراد سید کمال موسوی بود. که فرد خیلی خوب و مورد احترامی بود و به بچه ها خیلی خدمت می کرد. در آسایشگاه ما، او بود که خط مشی می داد. برای نمونه رساله احکام نداشتیم و بعضی از احکام ضروری از طریق او نوشته می شد و بچه ها آن مقدار که لازم بود و از دستشان بر می آمد می نوشتند و به صورت دفترچه در می آوردند و کسی که احتیاج داشت می برد و پس از مطالعه به مسئول مربوطه تحویل می داد.

منتهی این کار می بایست مخفیانه و دور از چشم عراقی ها انجام می شد! روزی که خواستند سید کمال و چند نفر دیگر را ببرند، سید به خاطر این که بعد از او بین بچه ها تفرقه و اختلاف ایجاد نشود، یکی را بعد از خودش انتخاب کرد و به ما گفت: من می رم ولی اگه فلان شخص پیش شما موند به حرفهاش گوش کنید، اگر چه اشتباه باشه! سیدکمال برای ما ولایت داشت و اکثر افراد قبولش داشتند و به گفته هایش عمل می کردند.

نادر مقدم مدیر عامل کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان اهم فعالیت های این کانون در سال 98 را تشریح کرد.
مقدم با بیان اینکه کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان همه روزه میزبان ایثارگرانی است که به سبب حس صمیمیت با اعضا و دوستی های دیرینه ی روزهای جبهه و جنگ، قدم بر چشم ما می نهند و ارتباط گرم خود را با عضویت در کانون استحکام می بخشند گفت: بر اساس آخرین آمار عضویت، تعداد کل اعضای محترم کانون استان تا مورخ 29/12/98 858 نفر می باشد.
وی با بیان لزوم استفاده از امکانات نرم‏افزاری برای ایجاد بانک اطلاعاتی اعضاء تصریح کرد: کانون سنگر سازان بی سنگر استان زنجان فعالیت های گسترده ای در این خصوص داشته است و تا سال های قبل تلاش بسیاری در خصوص ایجاد پرونده ی کامل برای هر عضو به ضمیمه تمام اطلاعات آنان و اعضای خانواده هایشان نموده است. اما با گذر زمان و احساس نیاز به استفاده از نرم افزار های پیشرفته ، کانون سنگر سازان بی سنگر استان زنجان تصمیم بر سفارش و خریداری نرم افزار آمار با کارایی های موثر و مفید گرفت که با پیگیری‏های مستمر این امر تحقق یافت ، نرم افزار طراحی گردیده و در اختیار کانون قرار گرفت و پس از آن کار ورود اطلاعات آغاز شد و نواقص موجود در پرونده های اعضا مرتفع گردید.
مدیر عامل کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان با اشاره به برنامه دیدار با ایثارگران افزود: کانون سنگر سازان بی سنگر استان زنجان نیز با تداوم دیدار از اعضای محترم این کانون و خانواده های محترم اعضای متوفی در سال 1398 همانند سالیان گذشته در تلاش است ضمن گرامیداشت یاد و خاطره ی سنگر سازان بی سنگر به اهداف این برنامه دست یابد.
نادر مقدم حفظ یاد ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد را یکی دیگر از اهداف این کانون عنوان کرد و گفت: انتشار کتب، مجله و استفاده از ظرفیت عظیم فضای مجازی در قالب پایگاه اطلاع رسانی، شبکه های مجازی و... از مهمترین فعالیت های این کانون در سال 98 بوده است.
وی برگزاری مسابقات فرهنگی، طراحی و چاپ بنر و بیلبرد، اعطای تسهیلات بانکی به اعضا را از دیگر برنامه های کانون در سال 98 عنوان کرد.

گرارش کامل عملکرد کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان را می توانید از اینجا دانلود کنید.

یک گونی پر از دعا
پشت آسایشگاه 16 که آخرین آسایشگاه قاطع 2 بود، دو اتاق دوازده متری خالی قرار داشت که به اتاق نگهبانی معروف بود. از آن ها به عنوان انباری استفاده می شد و بچه ها وسایل اضافی شان را داخل آن می گذاشتند.

یک روز ارشد قاطع، محمد ماهورزاده به من گفت: مرتضی احتمالا امروز نگهبونا میان برا تفتیش! می تونی در نگهبونی رو باز کنی دعاهارو بذاریم توش؟! گفتم: آره چرا که نه! پس من موقع بیرون باش پنج دقیقه در آسایشگاه رو زودتر باز می کنم(موقع داخل باش فقط ارشد قاطع می توانست به آسایشگاه ها رفت و آمد کند و گاهی اوقات نیز موقع بیرون باش ارشد قاطع را زودتر از دیگر اسرا از آسایشگاه خارج می کردند و پس از باز نمودن قفل در آسایشگاه ها، به ارشد می گفتند تا برود همه درها را باز کند.) تو میای بیرونو کارمونو انجام می دیم!

رفتم و یک تکه سیم خاردار پیدا کردم و پس از صاف و تمیز کردن، منتظر شدم تا در باز شود. محمد ماهورزاده کمی زودتر در را باز کرد و مرا صدا زد. بیرون که آمدم، با تعجب دیدم یک گونی پر از دعا دستش گرفته است!

با هم یواشکی به سمت اتاق نگهبانی رفتیم. وقتی رسیدیم، با سیمی که آماده کرده بودم در را باز کردم و گونی را داخل انباری گذاشتیم. عراقی ها شب هنگام که برای تفتیش آمدند، وقتی چیزی پیدا نکردند، فرمانده شان رو به ماهورزاده گفت: بارک الله ارشد! کاری کردی که یه دونه دعا هم تو قاطع پیدا نمی شه!

بعد از گذشت دو روز که کاملا آب ها از آسیاب افتاد، دعاها را به بچه ها برگرداندیم.

رهایی از شکنجه
با به صدا درآمدن درهای فلزی آسایشگاه نگهبان ها وارد شدند و من و چهار، پنج نفر از اسرا که دونفرشان با هم برادر بودند را به مکانی که قبلا از آن به عنوان حانوت استفاده می شد، بردند. علتش را متوجه نشدم ولی بعد فهمیدم به خاطر دعاهایی بود که برای بچه ها می نوشتم. وقتی فرمانده عراقی رسید، دستور داد آن دو برادر را به شدت شکنجه کردند. صحنه ی غم انگیزی بود. تابه حال چنین شکنجه ای ندیده بودم! طوری که کله پایشان کرده و محکم رهایشان می کردند به زمین! بیهوش که می شدند، آب کثیف و گل آلود به سر و رویشان می ریختند. با به هوش آمدنشان دوباره ضرب و شتم و شکنجه ها شروع می شد. من که با فاصله ای از آن ها قرار داشتم، یکی از نگهبان ها که هیکل ورزشکاری داشت( چند بار او را در کتک زدن بچه ها دیده بودم و احساس می کردم کمی مراعات می کند و دل رحم تر از بقیه است.) به سمت من آمد و مشتش را چندبار به طرف صورتم آورد و تظاهر به زدن کرد ولی با ملاطفتی که در دلش بود احساس کردم نمی خواهد بزند. پیش خود گفتم: خدایا! با این حرکاتش چه پیامی می خواهد بدهد. به همین خاطر در حالی که مشتش را جلو می آورد، طوری قرار گرفتم که ضربه به من بخورد. دو، سه مشت که به دماغم خورد و کمی خون از آن بیرون آمد، نگهبان با عجله و سراسیمه گفت: خون رو بمال به صورتت! این کار را که کردم، گفت: یالا بخواب رو زمین! خوابیدم. در این حین فرمانده رسید و پرسید: اون یکی کو؟! - بلندم کرد و گفت: سیدی اینجاست! نزدیکم شد و خواست بزند، نگهبان گفت: سیدی اونو نزنید، بدجوری زدمش! قریب لموت! (نزدیک بود بمیره!) پرسید: جرمش چی بود؟ - اونم حزب الله بازی در آورده بود! کشیده ی آبداری خواباند بیخ گوشم و فحش و ناسزا حواله ام کرد و گفت: فلان فلان شده اگه یک بار دیگه حزب الله بازی در بیاری پدرتو در میارم! بعد روانه ی آسایشگاه کرد. لطف خداوند منان بود که عطوفتی در دل آن نگهبان انداخت و باعث شد من از شکنجه های بی رحمانه ی آن ها رها شوم.

سی هزار تقسیم بر چهار
محمد علی (محمد علی که فامیلی اش در خاطرم نیست، سال ها بعد از آزادی به رحمت خدا رفت.)، جانباز محلاتی بود که قبل از اسارت تیری به بازویش اصابت کرده و به شدت متورم شده بود و دستش هیچ حرکتی نداشت و پایین نمی آمد. کم کم ورم دستش خوابید و خوب شد. روزی با خوشحالی آمد و گفت: بچه ها اسمم رو نوشتند برم ایران! و شروع کرد به جمع کردن وسایلش! تمام که شد، بچه ها هر کدام شماره تلفن منزلشان را به او دادند و گفتند: اگه رفتی ایران، خبر سلامتی مون رو به خانواده هامون برسون. چون من و محمدعلی از زمان بیمارستان تموز با هم دوست بودیم و رابطه مان صمیمی تر از دیگران بود، پیشم آمد و از من هم شماره خواست. بعد من به بچه ها گفتم: شما هر چه به او آدرس و شماره تلفن بگید، تو ذهنش نمی مونه! باید طوری گفته بشه که از یادش نره! گفتند: چطور؟! گفتم: الان بهش می گم، شما هم ببینید. گفتم: سی هزار تومن پول رو تقسیم بر چهار می کنی، می شه شماره تلفن من، بعد می ری زنگ می زنی والسلام! گفت: همین؟! گفتم: بله همین! برای این که کامل در ذهنش بماند مجددا به صورت ملموس تری تکرار کردم و گفتم: دو تا جیب جلو و دو تاجیب هم پشت شلوار داری، که با هم می شه چهار. حالا سی هزار تومن رو تقسیم بر این چهار بکن ببین چقدر می شه؟ حساب کرد و گفت: می شه هفت هزار و پانصد. گفتم: آره این شماره ی ماست. بعد از اسارت خودش می گفت: مرتضی فقط اون شماره تو ذهنم مونده بود!

جهاد سازندگی بعنوان یکی از سه ضلع در دفاع مقدس با ارائه اندیشه های نو و ارزشمند سنگرسازان بی سنگرش بدون هیاهو و در نهایت گمنامی، همواره مورد تحسین همگان بوده است. پویایی ، رشادت و شجاعت آنان در هشت سال دفاع مقدس ، برخاسته از روح ایمان و ایثار به ساخت جاده ای خاکی به نام سیدالشهدا در عملیات خیبر ختم شد ، جاده ای که با طول قریب به 14 کیلومتر در دل هور و در میان بهت و ناباوری همگان ساخته شد. جاده ای که خاکی بود اما میان تمام ذرات خاکش ، خون و عرق پیشانی جهادگران عجین شده بود که برای دست یابی به آرمان های والایشان ، تمام تلاش خود را به کار بسته بودند.
چقدر نام «سردار جهادگر شهید حاج کمال الدین جان نثار» فرمانده ستاد پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی استان زنجان با ایشان سنخیت داشت.
سرداری که مصداق عملکرد دلاورانه ، شجاعانه و جهادی سنگرسازان بی سنگر در طول هشت سال دفاع مقدس است. فرماندهی که علیرغم مجروحیت به سبب اهمیت و حساسیت کار مهندسی جاده سیدالشهدا در منطقه ماند تا تفکر جهادی را به کمال رساند.
اوج ایثار سنگرسازان بی سنگر خواندن خاطرات این حماسه بزرگ ، از زبان سردار جهادگر حاج احمد پیری فرمانده گردان مهندسی 22 ذوالفقار ستاد پشتیبانی مهندسی جنگ جهاد سازندگی استان زنجان شنیدنی است. خاطراتی که در کتاب جاده های بهشتی با شرح کامل حماسه این سنگرسازان بی سنگر از احداث جاده سیدالشهدا روایت شده است.
☘️کانون سنگرسازان بی سنگر استان زنجان☘️

توپ جنگی طحانیان
سال 61 مهدی طحانیان، ( مهدی طحانیان، نوجوان سیزده ساله ای بود که در عملیات بیت المقدس در نوزده اردیبهشت 1361 به اسارت دشمن بعثی در آمد.

او همان نوجوانی است که یک سال پس از اسارت، در برابر درخواست خانم خبرنگاری بی حجاب برای مصاحبه، شرط مصاحبه را محجبه شدن آن خبرنگار قرار داد و او مجبور شد تا حجاب خود را رعایت کند.و همرزمش علیرضا رحیمی این شعر را خواند: ای زن به تو از فاطمه این گونه خطاب است ، ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است)

آن بزرگ مرد کوچک که روحی به بزرگی عالم داشت و امام خمینی (ره) او را مهدی جهانیان نامید، با لوله کردن زرورق سر قوطی شیر خشک و با ریختن گوگردهای کبریت، داخل آن یک توپ کوچک ساخته بود که هسته ی خرما را درون لوله می گذاشت و با روشن کردن چاشنی توپ که از چوب کبریت بود، هسته با سرعت به بیرون پرتاب می شد.

روزی هنگامی که مهدی با آن مشغول بود، سر و کله ی نگهبان عراقی پیدا شد. به محض دیدن آن گفت: آهان! بدین به من ببینم. آلت قتاله درست می کنید؟! وقتی گرفت، نگاهی کرد و پرسید: کار کردش چطوریه؟ وقتی مهدی به او توضیح داد، نگهبان هر چه کرد نتوانست انجامش دهد.

مهدی دوباره در مقابل چشمان او آماده کرد و با کشیدن کبریت، هسته ی خرما، با صدای شق به بیرون پرتاب شد. ولی نگهبان آن را از او گرفت و تا مدت ها سهمیه ی کبریت هم قطع شد.


ادامه دارد....

صوت والفجر
اوایل اسارت که در آسایشگاه 17 بودم، اکبر عراقی پیشنمازمان بود. او یکی از فرماندهان سپاهی و برادرش ناصر (اکبر و ناصر عراقی(آریانژاد) اهل تهران بودندو ناصر پس از سال ها تحمل مرارت و درد در سال 91 به شهادت رسید.) هم از افسران ارتشی بود که به اسارت دشمن درآمده بودند. ناصر جزو اسرای قاطع یک به شمار می رفت. اکبر صوت زیبایی داشت و اکثر اوقات هنگام نماز صبح پس از سوره ی حمد، سوره ی والفجر را می خواند. من خیلی دوست داشتم آن سوره خوانده شود و از شنیدن آن لذت می بردم! روزی فرمانده عراقی که از خواندن سوره والفجر توسط اکبر عراقی در نماز، مطلع شده بود، ناگهان وارد آسایشگاه شد و با لحن تندی رو به او چند بار آیه ی «ان ربک لبالمرصاد» ( قطعا پروردگارت هر آینه در کمین گاه طغیانگران و سرکشان است. سوره ی والفجر آیه ی 14) را تکرار کرد و با غیظ و خشم بیشتری گفت: پس خدا ما را در کمین خواهد انداخت و شما را نه؟! بعد دستور داد نگهبانان او را بردند و به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادند! برپایی نماز جماعت جرم دیگر او بود. بعثی ها از ترس این که اکبر به دیگران خط مشی بدهد، در کمتر از یک سال او را به اردوگاه دیگری انتقال دادند.

صفحه1 از4

درباره ی کانون

تشکل (سازمان) مردم‌نهاد «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر»، در سال 1383 با همت هیأت‌امنای آن که متشکل از «347» نفر از فرماندهان و باسابقه‌ترین نیروهای عملیاتی و ستادی «6» قرارگاه (لشگر)، «14» تیپ و «69» گردان مهندسی رزمی و پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی در دوران دفاع مقدس ـ از سراسر کشور ـ بودند، تأسیس گردید و باعث شد این نیروها مجدداً گرد هم آیند.

 

با این اوصاف، «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر» مؤسسه‌ای فرهنگی ـ صنفی در راستای اهداف انقلاب اسلامی است که به منظور حفظ انسجام نیروهای پ.م.ج.ج، تلاش در جهت ادامة راه شهدای جهاد، حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، گرامیداشت یاد و خاطرة شهدای جهادگر و ایثارگران سازمان پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد (پ.م.ج.ج) در هشت سال دفاع مقدس، حمایت از ایثارگران جهاد و خانواده‌های ایشان و ترویج فعالیت‌های فرهنگی، علمی و تخصصی این عزیزان، تأسیس شده و فعالیت می‌نماید.

آخرین مطالب

عضویت در خبرنامه

کاربر گرامی؛ لطفا برای اطلاع از فراخوان‏ ها و اطلاعیه های کانون سنگرسازان بی سنگر عضو شوید.