عملیات بیت المقدس و جهاد سازندگی استان سمنان

سایت سنگرسازان بی سنگر همزمان با عملیات بیت المقدس در مصاحبه ای با ابوالقضل حسن بیگی، مسئول جهاد سازندگی استان سمنان در دوران دفاع مقدس به بررسی این عملیات و نقش جهاد سمنان در آن پرداخته است.

ضمن تشکر از اینکه زمانی را برای ما در نظر گرفتید، لطفا قدری در مورد خودتان بفرمایید.

بسم الله الرحمن الرحیم

من تشکر می کنم از شما، امیدوارم این مجله در جهتی قرار بگیرد که هم مورد رضای خدا باشد و هم دل خانواده شهدا را شاد کند و هم رزمندگان محروم و مظلومی که در گوشه گوشه این مملکت به فراموشی سپرده شدند از این طریق مانند یک نخ تسبیحی باشد که انشاءا... به مرکز وصل شوند و بتوانند از طریق این مجله نظراتشان، درد دل هایشان، مشکلاتشان، پیوندهای خود به جهاد سازندگی را به مجموعه کانون برسانند.

من ابوالفضل حسن بیگی هستم. در شهرستان دامغان به دنیا آمده ام، دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان را در دامغان گذراندم. دوران دبیرستان روزها کار کشاورزی و از حدود ساعت 3 بعدازظهر هم به دبیرستان می رفتم و به صورت شبانه درس خواندم. علاقه من به این که به مردم محروم و مستضعف روستایی کمک کنم خیلی زیاد بود. با پیروزی انقلاب اسلامی در مرحله اول در کمیته انقلاب اسلامی برای حفظ و حراست از انقلاب و نظام اسلامی وارد عمل شدم. پس از چند ماه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشکیل شد و وارد سپاه شدم. در آن مقطع معضلات و مشکلاتی بود، مخصوصا دامغان چون به منطقه شمال نزدیک بود و درگیری هایی که در گرگان و گنبد بود و همچنین مشکلاتی که در کردستان بود. به همین دلیل چند ماهی در سپاه پاسداران بودم. اما با شروع تشکیل جهاد سازندگی آن هم به عنوان یک بازو برای انقلاب و آن هم با فرمان حضرت امام(ره) برای خدمت رسانی به مردم روستایی طبق مشورت با شورای فرماندهی جهاد دامغان و جهاد استان مقرر شد چند نفر از اعضای سپاه پاسداران برای راه اندازی جهاد سازندگی برویم و بنده هم یکی از کسانی بودم که هم خودم علاقمند بودم و هم دوستان چنین نظری داشتند.

شهرستان دامغان شمالش حدود 70 کیلومتر در سلسله جبال البرز، 140 کیلومتر جنوب شهر دامغان در یک منطقه محروم و خشک است و مردم به سختی زندگی می کردند. در شرق و غربش هم روستاهای دور افتاده ای بود که مردم در مشکلات و گرفتاری های زیادی به سر می بردند. با شروع کار جهاد سازندگی به گونه ای بنده جذب جهاد شدم که عملا سپاه و نیروهای مسلح را فراموش کردم. پس از چند ماه خدمت متاسفانه جنگ تحمیلی بر ایران تحمیل شد.

جهاد دامغان به چند دلیل یکی از جهادهای پیشرو در جنگ بود. دلیل اولش همین بود که ما تعداد زیادی روستاهایمان ویران شده بود لذا از مرکز امکانات فراوانی را به جهاد دامغان داده بودند. چندین تیم راهسازی در اختیار جهاد بود. لذا می طلبید وقتی جنگ به ایران تحمیل شد بخشی از امکانات برای کمک به جبهه و رزمندگان اعزام شوند.

نکته دوم علاقه وافر خود رزمندگانی بود که در دامغان بودند. اکثر آنها در مرحله اول کمیته های انقلاب اسلامی و مرحله دوم عضو سپاه بودند و دیدگاه رزمی داشتند و لذا روحیه بخش اعظمی از بچه های جهاد هم می طلبید که برای دفاع از کشور اعزام به جبهه شوند.

با حضور جهاد دامغان در جبهه ماموریتی در دشت آزادگان را به آن محول کردند. هر چند که شهرستان و جهاد دامغان کوچک بود ولی از نظر امکانات و نیروی انسانی برای محرومیت زدایی از بنیه بسیار بالایی برخوردار بود که تقریبا نیمی از امکانات جهاد را به جبهه منتقل کرده و در منطقه الله اکبر مستقر شدیم. یکی از ویژگی هایی جهاد دامغان در آن منطقه این بود که به نوعی توانست از مجموعه تجربیات چند ماهه ای که در جهاد دامغان داشت به بهترین نحو بهره بگیرد و در جبهه به کار بگیرد.

ما روستایی داریم از 120 کیلومتری جنوب دامغان که باید از سه اقلیم عبور کنیم. یعنی خود شهر و روستاهای اطرافش تا 35 کیلومتری زمین های حاصلخیز که بهترین شرایط را برای کشت پسته دارد، بعد از 35 کیلومتر حدود 40 تا 45 کیلومتر منطقه رملی است که باز در این منطقه هم راهسازی مشکل بود و هم نگهداری آن، چون با هر طوفانی راه هایی که درست شده بود مجددا از کار می افتاد، بعد از آن به منطقه ای می رسیم به نام شاخ یزدان آباد که حدود 20 تا 25 کیلومتر باتلاقی بود. وقتی به منطقه باتلاقی می رسیم باز شرایط خود را داشت. جاده ای احداث می شد بعد از مدتی می دیدیم باز در باتلاق فرو رفته است. تثبیت منطقه باتلاقی یکی از کارهای مهم بود. از اینجا که بگذریم به منطقه ای به نام منطقه رشک می رسیم که صرفا کوه سنگی است که صرفا بایستی از ابزاری استفاده کرد و سنگ ها را متلاشی کرد  که بشود جاده سازی کرد. این تجربیات باعث شد که در منطقه دشت آزادگان که وارد شدیم هم منطقه رملی بود، هم منطقه کوهستانی بود، البته نه به صورت صخره بلکه همان کوه های بلند میشداغ و منطقه تپه های الله اکبر تقریبا شباهتی داشت که در کوه های دامغان و راهسازی بسیار مشکل بود و تجربیات زیبایی را که در جهاد کسب کرده بودیم، منطقه باتلاقی که یزدان آباد سمنان بود هم شباهت با دشت آزادگان داشت.

به این دلیل ما در این منطقه مستقر شدیم که خوشبختانه جهاد دامغان خدمات ارزنده ای انجام داد. با فرار بنی صدر، شرایط جنگی تغییر کرد و رزمندگان اسلام از پدافند به آفند تغییر شیوه دادند و آن جاده رملی به جهاد دامغان ابلاغ شد. در این مقطع خوشبختانه نماینده امام در جهاد دامغان  آقای شیخ حسن اختری بودند. با مذاکراتی که انجام شد جهاد ما از شهرستانی به استانی تبدیل شد و امکانات جدید که از ناحیه سمنان، گرمسار و شاهرود به منطقه اعزام شد از یک بنیه قابل توجه ای برخوردار شدیم.  خدا هم کمک کرد آن جاده فوق العاده و استثنایی در منطقه رملی انجام شد. آن زمان آقای ناطق نوری نماینده امام(ره) در جهاد بودند که در قبل از خطبه های نماز جمعه تهران جمله ای را گفت که فتح بستان توسط جهاد و کلید فتح آن هم در اختیار بچه های جهاد بود. آنجا یکی از مناطقی بود که جهاد دامغان ه در عِده و عُده تقویت شد و هم تجربه. این باعث شد که ما را به منطقه فتح المبین اعزام کنند که کوه های میشداغ به جاده سازی هایی که در شمال دامغان و در ارتفاعات البرز انجام می دادیم شباهت داشت. به همین دلیل از سوی مجموعه فرماندهان نظامی که در راس آنها آقایان محسن رضایی و شهید صیاد شیرازی بودند برای رفتن به آن منطقه انتخاب شدیم.

در این مقطع شهید ناجیان فرمانده قرارگاه مرکزی جهاد بود و با این توجیهات ما را راضی کرد که از منطقه دشت آزادگان به این منطقه برویم.

در این منطقه هم خوشبختانه با کارهای عظیمی که در منطقه اعم از جاده سازی و سنگرسازی انجام شد، تقریبا شکل و شمایل جبهه را تغییر دادیم به نحوی که در زمان پدافند از حداکثر استتار و حداکثر مقاومت برای رزمندگان مقدور شد. برای عملیات فتح المبین هم تنگه زلیجان مد نظر بود که الحمدلله آن جاده را هم جهاد استان سمنان که بنده هم فرمانده گردانش بودم انجام دادیم.

وقتی آن کار انجام شد، مجددا یک کارنامه خوب برای استان سمنان شد که بتواند در عملیات های بعدی نقش بزرگتری را ایفا نماید.

بعد از عملیات فتح المبین، طبیعی بود که شرایط ویژه ای در منطقه بیت المقدس باشد، اولا حجم سرزمینی که باید آزاد می شد زیاد بود. نکته دوم اینکه خوشبختانه در این منطقه، استفاده از تقریبا سه چهارم یک هلال برای عملیات استفاده امکانپذیر بود. یعنی از آبادان بیاییم تا خرمشهر و بالا در منطقه نورد و از آنجا بیاییم به کرخه نور و از منطقه یزد نو و سوسنگرد. تقریبا سه چهارم یا چهار پنجم یک هلال را می شد تثبیت کرد و تصور کرد که امکانپذیر است که به دشمن حمله کرد.

آقای محسن رضایی هم تاکید داشت به اینکه همه امکانات جهاد استان را به منطقه نیاوریم. به هر حال اعلام آمادگی کردیم که هر منطقه ای که به ما ماموریت بدهند، این امکان برای جهاد استان سمنان هست به عنوان یک جهادی که هم تجربه خوبی در منطقه دشت آزادگان داشت و هم کارنامه خوبی را به فرماندهان تقدیم کرده بود. از طرفی چند عملیاتی که قبل از بیت المقدس انجام شده بود یک ارتباط مستحکم قلبی بین مردم استان و رزمندگانشان در جبهه ها به وجود آورده بود.

در نهایت پس از صحبت هایی که در قرارگاه مرکزی انجام شد که در آن مقطع قرارگاه کربلا نام داشت و بعدا به قرارگاه خاتم تغییر نام داد، در این عملیات منطقه نورد را به جهاد استان سمنان واگذار کردند؛ این هم به دو دلیل بود. دلیل اولش این بود که بعد از منطقه نورد، به دلیل همان آبگرفتگی و آب انداختگی که شهید چمران مبدع آن بود که دور شهر اهواز آب انداخته بود تا عراق نتواند شهر اهواز را بگیرد، ما می بایستی از این باتلاق عبور کنیم، تجربیات گذشته ای که در دشت آزادگان داشتیم دلیل این امر بود. دلیل دوم به جهت تجربه راهسازی در منطقه دشت آزادگان و عملیات طریق القدس و فتح المبین داشتیم از بنیه راهسازی و کمپرسی خوبی هم برخوردار بودیم و تجربیات ذیقیمتی در این عملیات به دست آورده بودیم. لذا هم باید مصالح حمل می کردیم و هم باید در جایی اگر نیاز شد در این مسیر بریده شده لوله گذاری انجام شود و هم باتلاق را خشک کنیم و راه را برای رزمندگان باز کنیم. وقتی رزمندگان پیاده خط را شکستند زرهی هم عبور کند و نیروهای رزمنده بعدی بتوانند با کامیون و اتوبوس عبور کنند.

اینجا یک کار بسیار پیچیده و سختی بود، اما در اینجا خداوند هم کمک کرد و آن تجربیاتی که مجموعه رزمندگان و جهادگران داشتند به کار گرفتیم و مقدار زیادی مصالح در جنگل های منطقه نورد  دپو کردیم و از طرفی لودر و کمپرسی مورد نیاز و پیش بینی های لازم انجام شد. از طرفی نیاز به تمرین جدید هم نبود؛ چون عملا تمرین بچه های جهاد در منطقه طریق القدس و دشت آزادگان انجام شده بود و سازماندهی گروهان و دسته و گردان و گروه پل و راهسازی و حمل شن و حمل مصالح و... انجام شده بود. یک جمع قوی و خوبی بودند برای از اینکه از این باتلاق عبور کنند.

کارهای شناسایی و مطالعاتی ما همه انجام شد؛ پیش بینی های مورد نیاز انجام شد و امکانات مورد نیاز طی زمانی که قبل از عملیات انجام داده بودیم؛ تقریبا کار آماده بود برای اینکه هر لحظه دستور حمله صادر شد، هر کسی کار خودش را دقیق انجام دهد. عملیات ابلاغ شد، خوشبختانه روز دوم عملیات خط دشمن شکست؛ رزمندگان عبور کردند و جهاد استان سمنان بر اساس برنامه و پیش بینی ها و امکانات آماده ای که در یک کیلومتری خط داشت سریعا این کار را انجام داد و راه را برای اینکه بقیه لشکرها و تیپ ها و گردان هایی که بایستی عبور می کردند، باز کرد.

  • در این عملیات با کدام تیپ همکاری داشتید؟

در این عملیات چند نکته مهم وجود دارد. نکته اول اینکه دائما تیپ ها ماموریتشان جابجا می شد و تغییر می کرد. لذا ما با قرارگاه همکاری داشتیم. در داخل این قرارگاه سه تیپ وجود داشت. تیپ ثارا... که فرمانده آن قاسم سلیمانی بود. تیپ ولیعصر که نام فرمانده اش در خاطرم نیست و دو تیپ از لشکر 92 ارتش که یک تیپ پشتیبان اینها می شدند. در عبور پیش بینی شده بود که از این مسیر یعنی جاده اهواز به خرمشهر که یکی از جاهای بسیار مناسب هم است؛ اگر خط شکست بقیه تیپ ها بیایند از این منطقه عبور کنند. بر اساس برنامه تیپ کربلا، تیپ نجف، تیپ امام حسین(ع) و تیپ عاشورا هم واحدهایی را داشتند که به محض اینکه این جاده باز شد بقیه نیروهایی که پشت خط دارند از اینجا عبور کنند. می دانید که همه تیپ یک دفعه وارد عمل نمی شد؛ مرحله به مرحله و گردان به گردان وارد می شد و بقیه گردان را هم برای اینکه آسیب پذیر نباشند عقبه نگه می داشتند.

در اینجا تقریبا آن تیپ ها هم بودند ولی آن چیزی که مستقیم کار می کردیم ما دست راست جاده تیپ ثارا... بود که قرار شد یک گردانش از داخل باتلاق وارد شود و دو گردانش هم عقبه باشند که وقتی جاده باز شد از جاده وارد شوند.

تیپ ولیعصر خوزستان هم قسمت چپ بود.

روز قبلش تیپ ثارا... آنجا عملیات کرد و سرپل را گرفت ولی تک های دشمن باعث شد که دوباره عقب نشینی کند و به عقب برگردد. بقیه تیپ ها هم باز همین طور منتظر بودند که به محض اینکه خط شکست ما این باتلاق را پر کردیم و لوله بیندازیم که اگر آبی آمد عبور بکند، جاده که وصل شد بقیه از این رو عبور کنند که به همین شکل هم انجام شد و بقیه واحدهای سپاه و ارتش چون همه شان مقدور نبود از روی پلی که در منطقه دارخوین زده شده بود عبور کنند، از اینجا عبور نمایند. این مسیر، مسیر خوبی بود که همه نوع وسایل سبک و نیمه سنگین و سنگین بیایند و به راحتی بتوانند حدود 90 کیلومتر فاصله تا خرمشهر را از روی جاده اسفالته اهواز خرمشهر عبور کنند. ما هم توانمان طوری بود که تقریبا چهار پنجم امکاناتمان مازاد از این پر کردن منطقه باتلاقی و جاده بود. می بایستی می رفتیم آن طرف و کار را انجام می دادیم. وقتی عبور کردیم همه لشکرها بودند و شکل ماموریت هم اینطور شده بود که هر کسی هر کاری می تواند انجام دهد و منتظر نشویم کدام جهاد به کدام تیپ مامور شده است. بعد هم منطقه وسیع شد از منطقه جفیر تا برسد به خرمشهر و آن طرف هم به منطقه مرزی ما برسد. اینجا بعضی عملیات های پراکنده بود، دشمن بود؛ هر نقطه ای که جنگ پراکنده ای بود واحدها مجبور بودند توقف بکنند و پدافند کنند و بعد بتوانند شب بعدی عملیات انجام دهند و جلو بروند. لذا طبیعی بود که هر جهادی که در منطقه بود؛ هر واحدی که نیاز به پشتیبانی داشت امکاناتی که می خواستند را انجام دهد. خوشبختانه در این مسیر حادثه ای هم پیش نیامد؛ علیرغم اینکه عراقی ها منطقه را دقیق می شناختند، هواپیماهای عراق هم خیلی بمباران می کردند؛ ولی به جهت اینکه پدافند در آن مقطع قوی بود، هواپیماها مجبور بودند از بالا بمباران کنند و این دلیلی می شد که دقتشان پایین بیاید و بمب ها در باتلاق می افتاد و چون باتلاق هم آب و گل بود هم موج انفجارش کم بود و هم ترکش هایش خیلی ضعیف بود و به نوعی وقتی فرو می رفت در باتلاق بمب ترکش هایش بالا می رفت و لذا حادثه خیلی کم بود. این تجربه ای شد که در مناطقی که باتلاقی هست انفجار و بمباران ها خیلی کم تاثیر و گاهی هم بی تاثیر بود و از این تجربیات در عملیات خیبر روی جاده سیدالشهدا استفاده کردیم و به همین دلیل تلفات و شهیدمان خیلی آنجا کم بود.

 

  • خاطره ای هم از آن روزها در یادتان هست؟

ببینید خوب است همه چیز جنگ گفته شود و همیشه دنبال این نباشیم که نقاط منفی اش را نگوییم و اینکه من خجالت بکشم و بعضی چیزها را نگویم شاید ظلمی باشد در حق آیندگان ما.

ما خیلی به مسائل نظامی و اصول نظامی اعتنایی نداشتیم. دلیلش هم این بود که جنگ نامنظم می کردیم شرایطی که ما با دشمن داشتیم یک شرایطی بود که همواره به دنبال این بودیم که دشمن را فریب بدهیم به همین دلیل جاده هایی که احداث می شد از مناطقی بود که دشمن متوجه نمی شد و کارهایی که انجام می دادیم مافوق آن عملیات و اصول نظامی بود. از طرفی هم به نوعی یک غروری هم در ما به وجود آمده بود که این غرور حاکی از چند عملیات پیروزمندانه مانند عملیات فتح المبین، عملیات طریق القدس و هم عملیات فرمانده کل قوا خمینی روح خدا بود. اینها چیزهایی بود که به نوعی بعضی از نقاط ضعف خودمان را نمی دیدیم.

یکی از روزهایی که تقریبا یکی دو روز مانده بود به عملیات بیت المقدس با یکی از برادرهای سپاه که در آن مقطع مسئولیت اطلاعات عملیات را داشت. برای شناسایی رفتیم. دلیلش هم این بود که این طرف بریدگی و باتلاق تا آن سوی آن یک کیلومتر بود حتی با دوربین هم خیلی امکانپذیر نبود برای ما که آن منطقه را شناسایی کنیم، ببینیم عراقی ها که جلویشان آب افتاده چه کاری را انجام دادند؟ عمق آب چقدر است؟ عرض بریدگی چقدر است؟ آیا مینی گذاشتند یا نه؟ آیا آنجا تله های آهنی گذاشتند یا نه؟ شرایط را ببینیم که نکند یک وقت یک کمپرسی ما روی یک تله برود و پنچر شود، چون همین کافی بود تا یک ساعت وقت ما تلف شود. یک کانالی بود به نام کانال بیوض از سه کیلومتری این نقطه؛ دلیل نام بیوض هم این بود که یک شیخی به همین نام در آن منطقه با خانواده اش بود. کانال بزرگی را اینها احداث کرده بودند برای انتقال آب که صدها هکتار زمینی که در اختیار داشت را آبیاری کند. با آب اندازی این منطقه و دور اهواز؛ آن کانال خشک شده بود اما به لحاظ مرطوب بودن آن کانال، تقریبا می شود گفت که نی هایی به ارتفاع سه متر آنجا سبز بود و دید کامل ما را گرفته بود و امکانپذیر نبود منطقه را ببینیم.

با این برادرها گفتیم ما یک نگرانی داریم آن طرف تقریبا تا جایی که می شود با دوربین دید حدود 500 تا 600 یا 800 متری را می شود دید و برنامه ریزی کرد، یقین داریم ظرف مدت کمتر از یک ساعت پر می شود و راه را برای شما باز می کنیم و تانک ها می تواند بعد از یک ساعت از اینجا عبور کند. اما در مورد آنجا نگرانی داریم. به هر حال هماهنگی کردند ما برویم از کانال بیوض پیاده بیاییم در نزدیکی اینجا قرار بگیریم و شرایط منطقه را ببینیم. قرار شد که خود من آنجا بروم. وقتی که قرار شد که خود من بروم دیدم آنها یک کمی نسبت به این قضیه ناراحتند. ظاهر ماجرا این بود که اینها می خواستند یک نفری را ببرند تا وسط راه و برگردد و یک نظری بدهد ولی دلهره ای برای من بود که اگر آن طرف عمق مثلاً 6 متر و یا بیشتر بود حداقل این بود که بایستی 200 کامیون مصالح بیشتر داشته باشیم. نکند وسط کار با کمبود مصالح مواجه بشویم و تا زمانی که بخواهیم از جایی دیگر بیاوریم وقت تلف شود. حالا الوار و چوب و تخته و اینها جمع کرده بودیم که اگر گیر کردیم بریزیم ولی کار اصولی این بود که مصالح بریزیم. اگر یک ماشین در یک جاده گیر می کرد تا زمانی که حرکت کند یک ستون عقب می ماند و همان زمان هم هواپیما بمباران کند فاجعه ای اتفاق می افتاد.

در مسیر که ما رفتیم یک نگهبانی جلوی کانال بیوض بود؛ این طرفش آب بود و دو تا سه تا چوب الوار را به صورت نردبانی به هم بسته بودند و ما از آن عبور کردیم و رفتیم آن طرف و داخل کانال شدیم.

وارد کانال شدیم یادمان رفت وارد منطقه دشمن شده ایم و شروع کردیم با همدیگر به صحبت کردن. فقط کف کانال نی نداشت. دو طرف کانال دقیقا نی آمده بود بالا و کف کانال هم آنجایی که آب نبود این بغل هایش یک مقداری قیر داشت. همین طور با هم صحبت می کردیم و می رفتیم و به طور کلی یادمان رفته بود که اصلا منطقه جنگی است و برای چه کاری اینجا هستیم. انگار داشتیم تو پارک ملت راهپیمایی می کردیم.

این مسیر را داشتیم می رفتیم نفهمیدیم چند کیلومتر رفته بودیم که دیدم صدای صحبت می آید. به پشت همراهم زدم گفتم صدا می آید؟ گفت نه. گفتم چرا دارند عربی صحبت می کنند! دوست همراه ما هم یک لهجه خوزستانی داشت. به هر حال عربی بلد نبود. گفتم یک کم گوش کن! وقتی کمی گوش کرد گفت بله.

کف کانال دو زانو نشست و به من گفت روی دوشم برو ببین چه خبر است؟ چون من هم قدم بلندتر بود و او هم از من جوان تر بود. فکر می کنم آن زمان 22 سالم بود. من آمدم روی دوشش ولی قدم نمی رسید که ببینم چه خبر است؟ آن آقایانی هم که آنجا نگهبانی می دادند اصلا یادشان رفته بود که ما این طرف آمده ایم.

خط اول خودمان را رد کردیم، خط اول عراقی ها را هم رد کردیم به خط دوم عراقی ها که تانکشان بود رسیده بودیم. یعنی خط به اصطلاح پدافندی خاکریز پیاده شان را رد کرده بودیم. عراقی ها هم لب همین کانال نگهبان داشتند ولی خواب بود یا جایی رفته بود را نمی دانم. شاید هم خاطرش خیلی جمع بود که در آن گرما کسی آنجا نمی رود. تیربارش آنجا بود ولی من فکر می کردم از بچه های خودمان هستند و نمی دانستم که عراقی هستند. خلاصه یک کم سرم را بلند کردم دیدم 8-9 نفر آدم به اندازه گراز نشسته اند دارند قمار بازی می کنند. آمدم پایین. یکی از آنها من را دید ولی چیزی نگفت. دوباره سرم را بلند کردم دیدم چند تا شیشه مشروب هم هست. فهمیدم که اینها قطعا ایرانی نیستند.

پریدم پایین و در همین حال آن طرف هم شلوغ کرد و شروع کرد به فریاد زدن. ما شروع کردیم به فرار کردن در کانال. یادش بخیر از این کتانی های چینی پایمان بود. مثل گلوله فرار می کردیم. اینها هم تمام تیربارهایشان شروع کرد به تیراندازی و به صورت رگباری تیراندازی می کرد. مثل اینکه یک داس برداشتی داری سر این نی ها را می تراشی. ما هم چنان فرار می کردیم که انگار قهرمان دو میدانی هستیم. بچه های رزمنده خودمان هم یادشان آمد که ما هم هستیم و انگار گیر افتاده ایم. آنها هم شروع کردن به تیراندازی. عراقی ها داخل کانال تیراندازی می کردند و نیروهای خودمان بیرون آن. حتی دیدم یک عراقی پریده بود داخل کانال و ما را زیر رگبار گرفته است. نمی دانم جمعا چند ثانیه شد! چند دقیقه شد! چند ساعت شد! نمی دانم. ما رسیدیم دم آب که رزمنده های خودمان بودند. آنها هم آمده بودند این طرف کمک ما.

گفتم برایتان عین داس که سر نی ها را کوتاه کند با تیربار و کلاشینکف به ما تیراندازی می کردند. به هر حال به آب رسیدیم، دیدم نفسم بالا نمی آید. انگار می خواستم خفه بشوم. این آب هم را که بسته بودند آب فرو رفته بود؛ منطقه هم پر از ماهی بود و کلی از ماهی ها مرده بودند و منطقه را بوی ماهی گرفته بود. من دیدم نفسم نمی آید لب آب دراز کشیدم و دو تا مشت آب برداشتم و خوردم. بچه ها می خوردند نخور! لجنه!

به هر حال هر طوری بود نفسم بالا آمد. بچه ها قمقمه هایشان را آوردند و کمی آب خوردم ولی یکی شان می گفت آب بهش نده، قلبش می ایسته.

خلاصه ما را کشیدند آن طرف و سر حال آوردند. بر اثر همان سرعتی که دویده بودیم قلبم به مشکل خورده بود. داستان را تعریف کردیم. گفتند شما مگر خط قرمز را ندیدید؟ گفتیم نه! ما در حال صحبت بودیم و اصلا متوجه نشدیم. گفتند: شما می دانید کجا رفتید؟ بچه های شناسایی آمدند سراغ ما و گفتند ما شب می رویم، آن هم نه از این مسیر! شما صاف رفتید؟ آنها چه کار می کردند؟ ما هم گفتیم چه خبر بود. گفتند خب دیگه چه خبر؟ حالا ما شده بودیم نیروی شناسایی. گفتم: بابا من فقط یک سری بلند کردم ببینم اینها ایرانی هستند یا نه؟ دو مرتبه سرم را بلند کردم که آن طوری شد. حالا بچه های شناسایی پشت سر هم سوال می کردند چند تا تانک بود؟ چند تا توپ بود. من هم می گفتم بابا من اصلا نفهمیدم! می خواهید دروغ بگویم؟

خلاصه برای شما بگویم که ما جایی که رفته بودیم برای شناسایی و تخمین مصالح مورد نیاز را ندیدیم. یک مشت عراقی را دیده بودیم و صحنه قمار و... الفرار. اینها هم سریع گزارش دادند که این اتفاق افتاده و به هر حال کانال بیوض لو رفته است. آنها هم سریع لودر آوردند و کانال را خاک ریختند و مسیری که بچه های خودمان به سختی باز کرده بودند، به همین راحتی ما زحماتشان را هدر دادیم. به هر حال از این گاف ها در جبهه ها داشتیم.

 

خاطره جالبی بود، برگردیم لطفا سر موضوع بحث عملیات بیت المقدس؟

عملیات فردا شب این موضوع انجام شد و ما الحمدا... راه را باز کردیم. نصف شب از منورهای عراقی استفاده کردیم و کار را شروع کردیم. 400-500 متری که جلوی ما بود را به مصالح ریزی شروع کردیم و به محض اینکه خط شکست کار را ادامه دادیم. تقریبا چند ساعتی کار کردیم که هوا روشن شد و راه هم باز شد. الحمدا... آن طرف هم عمقش کمی بیشتر بود و به مشکل خاصی بر نخوردیم. این اختلاف عمق هم به خاطر جریان آب بود، وگرنه به عقل عراقی ها نرسیده بود که حداقل آنجا را عمیق تر کنند.

این کار به سرعت انجام شد. تمام منطقه شاد شدند که جاده اهواز – خرمشهر باز شد. یک دفعه دیدیم ستون هایی پشت سر هم حرکت می کنند، انگار اتوبان شهید همت تهران درست شده است. پشت سر هم نیرو و ادوات می آیند.

بعد آنجا را تعریض کردیم تا چندین لاین بتوانند از آن عبور کنند.

بعد از این قضیه رفتیم تا اینکه عراقی ها فرار کردند. کجا برویم؟ هیچ کس نمی دانست. با قرارگاه تماس گرفتیم گفتند بروید هر جا رزمنده ها نیاز دارند سنگر بزنید. گفتیم: «آخه این چه حرفیه؟» گفتند: «عراقی ها از سه محور فرار کردند و شرایط عملیات در منطقه را با فرارهایشان تغییر دادند.» این بود که ما تقریبا تا نزدیک ایستگاه حسینیه آمدیم که ایستگاه راه آهن بود. آنجا به ما گفتند پشت ایستگاه یک خاکریز بزنید. گفتیم: «خب خود این راه آهن یک خاکریز است.» گفتند: «نه ما می خواهیم سریع راه آهن را راه اندازی کنیم.» ما هم شاد بودیم که خرمشهر می خواهد راه آهنش راه بیفتد. تو ذهن های ما، خرمشهر اندازه کل دنیا بود و همه ذکر و خیر ما خرمشهر شده بود.

گفتیم: «خاکریز را به کدام طرف بزنیم؟» گفتند: «پشتتان به طرف جاده اهواز – خرمشهر باشد.» گفتیم: چرا؟ گفتند: «چون نمی دانیم شرایط دشمن چطور شده است؟» گفتیم: «برای کدام یگان است؟» گفتند: «معلوم نیست؛ هر یگانی که آمد مستقر می شود.» این بود که فرماندهی تیپ ثارا... را گم کردیم. فرمانده تیپ ولیعصر را هم گم کردیم. منطقه یک وضعی شده بود. آنها فرار می کردند ما هم دنبالشان می کردیم. راننده های لودر و بلدوزری بودند که می خواستند پشت سرشان تا بغداد هم بروند. خیلی روز لذت بخش و شیرینی بود.

به هر حال چند خاکریز و سکو احتیاطی ساختیم که به ما گفتند بیایید پاسگاه حسینیه. گفتیم پاسگاه حسینیه کجاست؟ گفتند چند کیلومتر باید به طرف مرز بروید و خاکریز بزنید.

به هر حال دو روز بعد از شروع عملیات، رفتیم آنجا رسیدیم به دژ ایران و به سنگر ساختن و آماده کردن شروع کردیم. بعد متوجه شدیم همه یگان های عراق فرار کردند و فقط اطراف خرمشهر مانده است که دستور آمد و هر کسی به جایی مامور شد. ما هم به پاسگاه حسینیه مامور شدیم. یک قسمت از نیروهایمان هم جفیر بودند که اعلام کردند سریع از جفیر پایین بیایید چون با آنجا کاری ندارند. شما بیایید از منطقه طلائیه که بچه های جهاد تهران بودند و ما هم آنجا مستقر شدیم. مشغول فعالیت های مهندسی شدیم. همانجا یک جاده ای بود از ایستگاه حسینیه تا پاسگاه حسینیه که از زمان شاه مخلوع ساخته شده بود ولی شن کمی داشت و ما شروع کردیم به شن ریزی کردن آن و آنجا را آماده کردیم. یک جاده ای هم نزدیکی پادگان حمیدیه به طرف لب کارون ساختیم تا ارتش آنجا مستقر شود و تصفیه آب را راه اندازی کند.

 

اشتراک این مطلب

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

درباره ی کانون

تشکل (سازمان) مردم‌نهاد «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر»، در سال 1383 با همت هیأت‌امنای آن که متشکل از «347» نفر از فرماندهان و باسابقه‌ترین نیروهای عملیاتی و ستادی «6» قرارگاه (لشگر)، «14» تیپ و «69» گردان مهندسی رزمی و پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی در دوران دفاع مقدس ـ از سراسر کشور ـ بودند، تأسیس گردید و باعث شد این نیروها مجدداً گرد هم آیند.

 

با این اوصاف، «کانـون سنگرسازان بی‌سنگر» مؤسسه‌ای فرهنگی ـ صنفی در راستای اهداف انقلاب اسلامی است که به منظور حفظ انسجام نیروهای پ.م.ج.ج، تلاش در جهت ادامة راه شهدای جهاد، حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس، گرامیداشت یاد و خاطرة شهدای جهادگر و ایثارگران سازمان پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد (پ.م.ج.ج) در هشت سال دفاع مقدس، حمایت از ایثارگران جهاد و خانواده‌های ایشان و ترویج فعالیت‌های فرهنگی، علمی و تخصصی این عزیزان، تأسیس شده و فعالیت می‌نماید.

آخرین مطالب

عضویت در خبرنامه

کاربر گرامی؛ لطفا برای اطلاع از فراخوان‏ ها و اطلاعیه های کانون سنگرسازان بی سنگر عضو شوید.